دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم.کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی‌ نیست.کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی.

...........................................................................................................................

امپراطور یونان به کوروش گفت:
ما برای شرف میجنگیم ولی شما برای پول
کوروش در جواب گفت:هرکس برای نداشته هایش میجنگد.

 

 

۱۳٩٠/٥/٥ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعت‌ها بایکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست وتمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌کرد. بیمار دیگر درمدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.

این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها وقوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ،هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد.

روزها وهفته‌ها سپری شد.

یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیارناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.

مرددیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با دردبسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجب، او با یک دیوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند !

پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلانابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند

۱۳٩٠/٥/٢ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده !!!

 

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم،

سیاهم


وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم،

سیاهم


وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم،

هنوزم سیاهم


و تو، آدم سفید


وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ

میشی، سفیدی

 
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت

میشه، آبی ای


وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی،

سبزی


و وقتی می میری، خاکستری ای

 

و تو به من میگی رنگین پوست؟

۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

واقعا نمیدونم چی بگم،جوانی که برای این مرزوبوم افتخار می آفریند،چرااینگونه باید ازپیش ما برود،من خودم یکی ازمیلیونها نفری هستم که عاشق روح ا... داداشی بود وهمچنین خیلی دوست داشتم تو باشگاه اون تمرین بکنم،چون من یه مدتی بدنسازی کارمیکردم.البته جاداره از مربی خودم آقای رضابخشیدنی(شخصی که درعکس تشییع جنازه، پوستر آقای داداشی در دستانش است) هم تشکرکنم که خیلی واسه من زحمت کشیده است.در انتهای مطلبم از خدا میخواهم که روح آقای داداشی عزیز که در دل همه ما زنده است را شاد بدارد وبه همه ایرانی ها وخانواده آقای داداشی تسلیت میگم وآرزوی صبردارم.برای شادی روح آن مرحوم صلوات وفاتحه ای بفرستید

۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

  فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار    استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

 هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

 وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

 هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد

 این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

 هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...

.....................

 حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری‌های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می‌نویسم. من مجبور بودم با دوست دخترم فرار کنم، چون می‌خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می‌دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی‌هاش، خالکوبی‌هاش، لباس‌های تنگ، موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.
اما فقط احساسات نیست، او به من گفت ما می‌تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون.
ما یک رؤیای مشترک داریم، برای داشتن تعداد زیادی بچه.Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی‌زنه. ما اون رو برای خودمون می‌کاریم و برای کمک به تمام کوکائینی‌ها و اکستازی‌هایی‌ها.
در ضمن، دعا می‌کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه و می‌دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می‌گردیم، اونوقت تو می‌تونی نوه‌های زیادت رو ببینی.

با عشق،
پسرت، John

پاورقی :
پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy . فقط می‌خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:
پدر برای اولین بار دید که دخترش به جای اینکه دو ساعت با تلفن حرف بزنه

بعد از یک ربع

حرف زدن تلفن رو قطع کرد. پدر پرسید:
......
کی بود؟ دختر جواب داد: شماره رو عوضی گرفته بود !
۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:
از کودکی شروع میکنیم :


...


در کودکی:

...پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد

دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی به ماتحتشان میخورد.

خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟





روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :

پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند

دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند





هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :

پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون

دخترها هیچی نمیشدند . چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود





هنگامی که پدر خانواده شب به منزل می آمد :



پسرها فرار میکردند و یه گوشه ای میخزیدند تا چغولی های مادر ، کار دستشان ندهد

دخترها به بغل پدر میپریدند و چپ و راست قربون صدقه میشنویدند





روز اول مهر ماه که مدرسه ها باز میشد :

پسرهای عزیز کله هایشان را با نمره ۴ میزدند و مزین به لغت نامانوس کچل میشدند

دخترها فقط به پسرها میگفتند : چطوری کچل ؟





در ۱۸ سالگی :

پسرها تمام اضطراب و دلهره شان این است که دانشگاه قبول شوند و سربازی نروند و ۲ سال از زندگیشان هدر نرود

دخترها ورودشان به پادگان طبق قانون ممنوع است .





در دانشگاه : پسرها همان روز اول عاشق میشوند و گند میزنند به امتحان ترم اولشان و مشروط میشوند

دخترها فقط در بوفه مینشینند و به پسرهایی که زیر چشمی به آنها نگاه میکنند افاده میفروشند





در هنگام نمره گرفتن : پسرها خودشان را جر میدهند تا ۹٫۵ آنها ۱۰ شود و باز هم استاد قبول نکرده و در آخر می افتند

دخترها فقط پیش استاد میروند و یک لبخند میزنند و نمره ۴٫۵ آنها به ۱۷ تبدیل میشود.





در کافی شاپ : پسرها حساب میکنند.

دخترها میگویند : مرسی!





در مخ زدن : پسرها باید دلقک بازی در بیاورند تا طرف تازه بفهمد که وجود دارند ، دو ساعت منت بکشند تا طرف تلفن را بگیرد ، هفته ها برنامه ریزی کنند تا طرف قرار بگذارد ، ساعت ها باید خالی ببندند تا طرف خوشش بیاید و هنگام بهم خوردن رابطه ماه ها و در مواردی دیده شده است که سالها در هوای دلگرفته پاییز پیپ بکشند و قهوه بنوشند و هی آه بکشند .

دخترها فقط کافی است که یه لبخند بزنند و چشم ها را نازک کرده ، لبها را غنچه و سری به سمت موافق تکان دهند و هرگاه رابطه بهم خورد فقط میگویند فدای سرم.





هنگام خواستگاری : پسرها باید خانه ، ماشین ، شغل مناسب ، مدرک دهن پر کن ، قد رشید ، هیکل خوش فرم ، خوشتیپ و هزارتا کوفت و زهر مار داشته باشند و پشت سر هم از موفقیت ها و اخلاق خوب و …. برای عروس خانم بگن و احتمالا انگشتری برای نشون کردن در دست سرکار علیه عروس خانم بکنند

دخترها فقط کافی است بنشینند و لام تا کام حرف نزنند





هنگام ازدواج : پسرها باید شیربها ، مهریه ، خرید عروسی ، جواهرات گوناگون ، جشن و سالن و … را از سر قبر پدرشون تهیه کنند

دخترها فقط باید جهیزیه بدهند که احتمالا به دلیل شروع خرید جهزیه از اوان کودکی همش بنجل شده و آقای داماد باید با تحمل هزارتا منت آنها را قبول کرده ، دور ریخته و یه سری جدید بخرد





هنگام زندگی عشقولانه دو نفره:پسرها باید بگویند : چشم ، و البته اگر هم نگویند دو قطره اشک کنار چشمان مژگان خانم ها آنها را وادار به چشم گفتن میکند

دخترها هم باید دستور بدهند و دیگر هیچ.





کار کردن : پسرها مثل سگ پا سوخته باید از صبح خروس خوان تا آخر شب کار کنند و همش تو فکر غرولند مدیر و قسط عقب افتاده بانک و قبض برق و آب باشند و در آخر نعششان را با بدبختی به خانه برسانند

دختر ها فقط کافی است که کلید ماشین لباس شویی ، کلید ماشین ظرفشویی و کلید مایکرو فر را فشار دهند و در حالیکه ناخن هایشان را مانی کور میکنند با مادرشان در مورد رنگ موی دختر خاله جاری عمه خانم فرخ زمان خانم بحث و تحلیل علمی داشته باشند …
۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:
روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می‌کنی؟
هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه.
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد: نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می‌رفت زنش افتاد توی آب.
هیزم شکن داشت گریه می‌کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می‌کنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟
هیزم شکن فریاد زد" آره "
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه"
هیزم شکن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با آنجلینا جولی می‌اومدی و باز هم اگه به آنجلینا جولی "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می‌اومدی و من هم میگفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می‌دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره...
۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

6be052e5f0cd489aae21.jpg

۱۳٩٠/۳/٢۳ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

http://up.iranblog.com/images/546vagek4g09wzq4ccyi.jpg

۱۳٩٠/۳/٧ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت
نتیجه اخلاقی : تقویت معده


قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث
بعد از ازدواج : کار کردن در شرایط سخت
نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن


قبل از ازدواج : دید و بازدید از اماکن تفریحی
بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم
نتیجه اخلاقی : صله رحم


قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف
نتیجه اخلاقی : همدردی با مردها


قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از پاپا
بعد از ازدواج : دادن کل حقوق به خانوم
نتیجه اخلاقی : مستقل شدن


قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر
بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و گوشت
نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی


قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارک سر کوچه
نتیجه اخلاقی : امنیت کامل

۱۳٩٠/۳/٧ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

انسان سه راه دارد ، اندیشه (والاترین راه ) ، تقلید (آسان ترین راه ) ، تجربه (تلخترین راه)

۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم
فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از
فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد
می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک
فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که
یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن
آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات
انجام شدو کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست
دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن
برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان
را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی اش
را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی
مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده
مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.
راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به
عنوان نقطه قوت است."

۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.

15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.

کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.

زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.

کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟

زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

مادر مهربون من تویی تو
راز و نیاز دل من تویی تو
حدیث قصه های من تویی تو
شفای روح و جسم ما تویی تو

مادر خوب ونازنین من تویی فقط تویی
مهر سر نماز پاک من تویی فقط تو یی
عشق مقدس و خدای من تویی
زندگی و تموم آرزوم تویی
چشم وچراغ روح پاک این خونه
گوهر شب چراغ کبریا تویی
تویی تو تنها بهترین فرشته ای روی زمین
تویی تو خط سرنوشت تویی تو تنها بهترین
تویی تو خاطرات من وصله ی جون وتن من
تویی تو نور چشم من سرشته ی وجود من
برای یک نگاه تو میمیرم صداقت تو چشم تو میبینم
تا جون دارم فدای خاک پاتم فدای اون شجاعت نگاتم

دو روزدیگه روز مادر و روز زن است،این روز رو به همه مادران و همسران فداکار تبریک عرض می نمایم و امیدوارم که با توسل والگو گرفتن از مادر و همسر نمونه و اسوه بانوان حضرت فاطمه زهرا(س)،زندگی مملو از خوشبختی و سعادت داشته باشند،واین روز را به مادر عزیزم تبریک میگم و همچنین به کسی که خودش میدونه(درمطلب قبلی نظراون رو گذاشته بودم)روز زن رو تبریک میگم.

۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

بنظر کسی که خیلی واسم عزیزه و خیلی دوستش دارم،انسانهاباید برای ازدواج به کسی فکر کنند که باهم برابر نباشند زیرا که مسیر زندگی آنها در صورت برابری همدیگر یکنواخت و همچون زندگی قدیم خواهد بود و تغییری در مسیر زندگیشان صورت نخواهد گرفت وخیلی زود از این وضع خسته می شوند،مرد و زن برای ازدواج باید به دنبال کسی باشند که مکمل همدیگر باشند،وهمدیگر را برای زندگی موفق یاری رسانند.

۱۳٩٠/٢/٢۸ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:
در یک اتفاق نادر یک جوان بطور همزمان با دو دختر ازدواج کرد.

 یک جوان اهل کاشمر بطور همزمان با دو دختر مورد علاقه خود در یک روز ازدواج کرد.

داماد که یک پسر 16 ساله است دراتفاقی نادر دو دختر همسن و سال خودش را به عقد دائم در آورد تا رکورددار این نوع ازدواج در زیر سن قانونی کشور باشد .

این ازدواج زمانی رخ میدهد که این جوان 16 ساله ابتدا با دختر عمه خود ازدواج کرده و بعد به دنبال عشق و احساس دیگری رفته و همین امر موجب ازدواج همزمان با دو دختر میشود.

جالب اینجاست که هر یک ازهمسران این مرد جوان از این ازدواج راضی بوده واز این اتفاق ابراز خرسندی میکنند.

گفتنی است یکی از همسران این مرد دخترعمه و دیگر نسبتی با وی نداشته است.

این اتفاق نادر در روستای دهمیان از توابع کوهسرخ شهرستان کاشمر رخ داده است .

۱۳٩٠/٢/٢۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: